1396/01/31 10:33

رستوران سلف سرویس

نویسنده انگلیسی هنگام نخستين سفرش به آمريکا براي اولين بار در عمرش به يک رستوران سلف سرويس رفت. وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه‌اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي‌شد ناشکيبايي او از اين که مي‌ديد پيشخدمت‌ها کوچک‌ترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اين که مشاهده مي‌کرد کساني پس از او وارد شده بودند؛ در مقابل بشقاب‌هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!! وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته‌ام بدون آن که کسي کوچکترينتوجهي به من نشان دهد. حالا مي‌بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته‌ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي‌شوند؟!» مرد با تعجب گفت:« ولي اين جا سلف سرويس است !!!» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: «به آن جا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي‌خواهيد انتخاب کنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي‌کرد، دستورات مرد را پي‌گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است: همه نوع رخدادها، فرصت‌ها، موقعيت‌ها، شادي‌ها، و غم‌ها در برابر ما قرار دارد؛ در حالي که اغلب ما بي‌حرکت به صندلي خود چسبيده‌ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده‌ايم که چرا او سهم بيش‌تري دارد، که از ميز غذا و فرصت‌هاي خود غافل مي‌شويم...؟!! در حالي که هرگز به ذهنمان نمي‌رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آن چه مي‌خواهيم، برگزينيم...

توضیحات: در منابع فارسی این داستان به امت فاکس نویسنده شهیر ایرلندی نسبت داده شده، اما منابعی جهت تایید این مطلب موجود نمی باشد.

منابع :بینش و نگرش
بینش و نگرش