1396/02/02 11:22

داستان استادان حسن بصری

استاد
یکی از مریدان حسن بصری، عارف بزرگ، در بستر مرگ استاد از او پرسید:
-«مولای من، استاد شما که بود؟»
حسن بصری پاسخ داد: «صدها استاد داشته‌ام و نام بردن‌شان ماه‌ها و سال‌ها طول می‌کشد و باز هم شاید برخی را از قلم بیندازم.»
-«کدام استاد، تاثیر بیش‌تری بر شما گذاشته است؟»
حسن کمی اندیشید و بعد گفت: «در واقع، مهم‌ترین امور را سه نفر به من آموختند.
اولین استادم یک دزد بود. در بیابان گم شدم و شب دیرهنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی‌خواستم آن وقت شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم، از او کمک خواستم، و او در چشم برهم زدنی در خانه را باز کرد.
حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است، اما آن اندازه سپاسگزارش بودم که دعوت کردم شب در خانه‌ام بماند.
یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می‌رفت و می‌گفت: «می‌روم سر کار؛ به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن.» و وقتی برمی‌گشت، می‌پرسیدم چیزی به دست آوردی یا نه. با بی‌تفاوتی پاسخ می‌داد: «امشب چیزی گیرم نیامد. اما ان‌شاا... فردا دوباره سعی می‌کنم.»
مردی راضی بود و هرگز او را افسرده‌ی ناکامی ندیدم. از آن پس، هرگاه مراقبه می‌کردم و هیچ اتفاقی نمی‌افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی‌شد، به یاد جملات آن دزد می‌افتادم: «امشب چیزی گیرم نیامد، اما ان‌شاا... فردا دوباره سعی می‌کنم». و این جمله به من توان ادامه راه را می‌داد.
-«نفر دوم که بود؟»
«نفر دوم سگی بود. می‌خواستم از رودخانه آب بنوشم، که آن سگ از راه رسید. او هم تشنه بود. اما هربار به آب می‌رسید، سگ دیگری را در آب می‌دید – که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب.
سگ می‌ترسید، عقب می‌کشید، پارس می‌کرد، همه کار می‌کرد تا از برخورد با سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. سرانجام بخاطر تشنگی بیش از حد، تصمیم گرفت با این مشکل روبه‌رو شود و خود را  به داخل آب انداخت؛ و در همین لحظه تصویر شگ دیگر محو شد.»
حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد: «و بلاخره، استاد سوم من دختر بچه‌ای بود. با شمع روشنی در دست، به طرف مسجد می‌رفت. پرسیدم: خودت این شمع را روشن کرده‌ای؟ دخترک گفت بله. برای این که به او درسی بیاموزم، گفتم: «دخترم، قبل از این که روشن‌اش کنی، خاموش بود، می‌دانی شعله از کجا آمد؟»
دخترک خندید، شمع را خاموش کرد و از من پرسید: «جناب، می‌توانید بگویید شعله‌ای که الان این جا بود، کجا رفت؟
در آن لحظه بود که فهمیدم چه قدر ابله بوده‌ام. کی شعله‌ی خرد را روشن می‌کند؟ شعله کجا می‌رود؟ فهمیدم که انسان هم مانند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله‌ی مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نمی‌داند چه گونه روشن می‌شود و از کجا می‌آید. از آن به بعد، تصمیم گرفتم با همه‌ی پدیده‌ها و موجودات پیرامونم ارتباط پیدا کنم- با ابرها، درخت‌ها، رودها و جنگل‌ها، مردها و زن‌ها. در زندگی‌ام هزاران استاد داشته‌ام. همیشه اعتماد کرده‌ام که آن شعله، هروقت از او بخواهم، روشن می‌شود. من شاگرد زندگی بوده‌ام وهنوز هم هستم. آموختم که از چیزهای بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم، مثل قصه‌هایی که پدران برای فرزندان خود می‌گویند.»

منابع :قصه هایی برای پدران، فرزندان، نوه ها
پائولو کوئلیو