تو همانی که می اندیشی

عنوان: تو همانی که می‌اندیشی
عنوان اصلی: As A Man Thinketh
نوسینده: جیمز آلن
کتاب تو همانی که می‌اندیشی یکی از کتب کلاسیک در زمینه مدیریت ذهن و اندیشه می‌باشد. این کتاب در سال 1903 توسط نویسنده و شاعر انگلیسی جیمز آلن تالیف گردید. جیمز آلن فلسفه خود از زندگی را که از بزرگانی چون بودا و لئو تولستوی برگرفته بود به بهترین شیوه در این متن به رشته تحریر درآورد. تو همانی که می‌اندیشی دومین اثر نویسنده خود می‌باشد. در مقدمه این کتاب می‌خوانیم:
«این کتاب کوچک حاصل مراقبه و تجربه، به منظور رساله‌یی جامع در موضوع مکرر نگاشته قدرت اندیشه نیست. بیش از توضیح، توصیه است. هدفش برانگیختن مردان و زنان به اکتشاف و ادارک این حقیقت است که خودشان آفرینندگان خویشند.»
«در پرتو اندیشه‌هایی که برمی‌گزینند و می‌پرورانند، ذهن ریسنده اصلی است: هم جامعه درونی منش و نیز جامه برونی وضعیت. اگر تاکنون از روی جهالت درد تنیده‌اند، بادا اکنون در نور و سعادت بتنند.»
این کتاب به نثری ساده و روان (که البته در سایه ادبیات انتهای قرن 19 نگاشته شده) می‌کوشد که فرد را به درون خود ارجاع دهد. در ذیل فصل‌های این کتاب معرفی می‌گردد

فصل اول: اندیشه و منش
این فصل با این کلام آغاز می‌گردد:
این سخن که «هرکس آنچنان است که در دل خود فکر می‌کند»، نه تنها همه هستی آدمی را دربرمی‌گیرد، بلکه چنان جامع است که بیرون می‌رود و برهمه اوضاع و شرایط زندگی‌اش دست می‌نهد. به راستی که آدمی همان است که می‌اندیشد، و منش او حاصل جمع تمامی اندیشه‌های اوست.
همان گونه که گیاهی که جوانه می‌زند، نمی‌تواند بی‌بذر باشد، هر عملی که از آدمی سرمی‌زند، از بذرهای اندیشه نشأت می گیرد و بدون آن بذرها نمی‌تواند پدیدار شود.»
«کنش شکوفه اندیشه است و شادمانی و رنج میوه‌هایش. از این رو آدمی ثمره شیرین و تلخ کشت خود را می‌درود».
«اگر آدمی تاب آورد در پاکی اندیشه، بی‌شبهه شادمانی، همچون سایه‌ای به دنبالش می‌آید.»
«آدمی – حتی در سست‌ترین و بیچاره‌ترین حالتش- همواره ارباب است. اگرچه به علت ضعف و انحطاط و حقارتش، اربابی ابله که خانه‌اش را به درستی اداره نمی‌کند.»
«تنها با جستجو و کاوش بسیار می‌توان به طلا و الماس رسید، و آدمی می‌تواند همه حقایق مربوط به وجودش را دریابد، اگر عمیقا در معدن جانش بکاود؛ و بداند که خود سازنده منش خویش، شکل‌دهنده به زندگی خویش و معمار تقدیر خویش است.»

فصل دوم: اثر اندیشه بر اوضاع و شرایط
«ذهن آدمی را می‌توان به باغی تشبیه کرد که می‌تواند هوشمندانه کاشته شود یا وحشیانه رشد کند. اگر چه خواه کشت شود و خواه نادیده گرفته شود، باید ثمره‌اش را به بادر آورد و به بار می‌آورد. اگر بذر سودمندی در آن کاشته نشده باشد، انبوهی از بذر علف‌های هرز در آن می‌روید و همجنس خود را تولید خواهد کرد.»
«همان‌گونه که باغبان باغش را می‌درود و از علف‌های هرز پاک می‌کند و در آن گل‌ها و میوه‌های مورد نیاز را می‌کارد، آدمی نیز باید مراقب باغ ذهنش باشد و آن را از اندیشه‌های ناپاک و نادرست و ناسودمند بپالاید، و گل‌ها و میوه‌های اندیشه‌های پاک و درست و سومند را در آن بپروراند.»
«اندیشه و منش یکی است، و چون منش تنها می‌تواند خود را از طریق محیط و اوضاع و شرایط متجلی سازد و کشف کند، اوضاع و شرایط بیرونی زندگی شخص همواره به طرزی هماهنگ با حالت درونش ارتباط می‌یابد. این بدان معنی نیست که که اوضاع و شرایط آدمی در همه زمان‌ها نمایانگر تمامی منش اوست، اما آن اوضاع و شرایط چنان با عنصری حیاتی از اندیشه درونی او درهم تنیده است که در لحظه موجود، برای پیشرفت او اجتناب‌ناپذیر است.»

فصل سوم: اثر اندیشه بر سلامت و تن
«تن خادم ذهن است. از محتوای ذهن – خواه سنجیده برگزیده شوند و خواه سهوا به خاطر آیند- اطلاعت می‌کند. اگر اوامر ذهن نامشروع باشند، تن به سرعت بیمار و فرسوده می‌شود. اگر اندیشه‌ها شادمانه و زیبا باشند، تن نیز شاداب و زیبا می‌شود.»

فصل چهارم: اندیشه و قصد
«مادامی که اندیشه به قصد نپیوسته باشد، هیچ توفیق هوشمندانه‌یی به دست نمی‌آید. اکثریت مردم اجازه می‌دهند که پیوسته اندیشه بر اقیانوس زندگی شناور باشد. بی‌هدفی شرارت است، و آن‌کس که خواهان فاجعه و نابودی نیست، نباید بی‌مقصد پیش براند.»
«آدمی باید قصدی مشروع را در دلش محفوظ نگاه دارد، و عزم به انجام دادنش کند. باید این قصد را نقطه کانونی اندیشه‌هایش سازد، این قصد می‌تواند سیمای آرمانی معنوی یا هدف دنیوی به خود بگیرد. هرچه که هست، آدمی باید پیوسته نیروهای اندیشه‌اش را بر هدفی که برگزیده است متمرکز کند. باید این قصد را وظیفه متعالی خود، و خویشتن را وقف حصول آن کند، و نگذارد اندیشه‌هایش در خیالات و آرزوهای و رویاهای جانبی و پراکنده پرسه بزند.»

فصل پنجم: اثر عامل اندیشه در توفیق
«همه توفیق‌ها و همه شکست‌های آدمی حاصل مستقیم اندیشه‌های خود اوست. در کائناتی کاملا منظم که عدم توازن به معنای نابودی تام استف مسئولیت فرد باید مطلق باشد.»
«انسانی نیرومند نمی‌تواند به انسانی ضعیف‌تر کمک کند، مگر اینکه انسان ضعیف‌تر مشتاق کمک‌ستاندن باشد. در آن صورت نیز، انسان ضعیف خودش باید قوی باشد، با تلاش خودش باید نیرویی را که در دیگری تحسین می‌کند در خود بپروراند. هیچ کس جز خودش نمی‌تواند وضعیتش را دگرگون سازد.»

فصل ششم: رویاها و آرمان‌ها
«صاحبان رویا نجات‌دهندگان جهانند. همان‌گونه که جهان مریی به دست نامریی بقا می‌یابد، آدمیان نیز با وجود همه محنت‌ها و گناهان و اعمال فرومایه‌شان به دست بینش‌های زیبا و رویاهای استوارشان تغذیه می‌شوند.»
«بادا رویاهای‌تان متعالی باد. زیرا رویای‌تان هرگونه که باشد، به همان سیما درخواهید آمد. رویای‌تان وعده سیمایی است که روزی چنان خواهید شد. آرمان‌تان پیشگویی آنچه که سرانجام آشکار خواهید ساخت.»

فصل هفتم: آرامش
«آرام جان یکی از گوهرهای زیبای فرزانگی است. حاصل تلاش مدید و صبورانه در خویشتن داری. حضورش نشانه‌یی از تجربه پخته و رسیده، و نمایانگر چیزی بیش از دانش ظاهری قوانین و کنش‌های اندیشه.»
«انسان آرام که تسلط بر خود را آموخته است، می‌داند که چگونه خود را با دیگران منطبق سازد. دیگران نیز به نوبه خود، نیروی معنوی او را حرمت می‌گزارند و احساس می‌کنند که می‌توانند از او بیاموزند و به او اتکا کنند. آدمی هرچه آرامتر شود، کامیابی و نفوذ و اقتدار نیکخواهی‌اش عظیمتر خواهد گشت.»

آخرین کلام:
«این جان‌های طوفانزده – هرجا که هستید، و در هر اوضاع و شرایطی که زندگی می‌کنید- این را بدانید که در اقیانوس زندگی، جزیره‌های تبرک لبخند می‌زنند، و ساحل آفتاب آرمان‌تان منتظر ورود شماست. محکم دامن اندیشه را بگیرید. در پوسته جان‌تان استاد فرمانفرما آرمیده است: به خواب رفته، بیدارش کنید. خویشتن داری یعنی نیرو. اندیشه درست یعنی تسلط. آرامش یعنی اقتدار. به دل‌تان بگویید: آرام، ساکن باش!».